مارسل بريون ( مترجم : ذبيح الله منصورى )

69

منم تيمور جهانگشا ( فارسى )

اسبها و لگد پياده‌ها قرار نگيرند . با اينكه از سربازان امير سبزوار هم عده‌اى كشته شده بودند من نميتوانستم با 25 هزار سوار بقشون امير سبزوار حمله كنم . خوشبختانه غروب آن روز طلايه قشون پسرم ( جهانگير ) كه از راه اسفراين و جوين آمده بود نمايان گرديد و بعد از اينكه ( جهانگير ) بوسيله طلايه فهميد كه من آنجا هستم در نيمه شب خود را به من رسانيد . از وى پرسيدم كه آيا از حال برادرش ( شيخ عمر ) اطلاعى دارد يا نه ؟ جواب داد كه از حال او به كلى بىاطلاع است ولى طبق موافقتى كه حاصل شده او مىبايد خود را به مزينان برساند يعنى بجنوب سبزوار برسد . ورود قشون ( جهانگير ) ما را تقويت كرد و آماده نمود كه مرتبه‌اى ديگر به نيروى امير سبزوار حمله‌ور شويم . امير سبزوار فهميد كه يك نيروى قوى بكمك من آمده است و دانست كه اگر مرتبه‌اى ديگر در صحرا ، با من مصاف بدهد كشته خواهد شد لذا بسرعت بازگشت نمود و خود را بسبزوار رسانيد و در پناه حصار شهر قرار گرفت . گفتم محاصره كردن يك قلعه جنگى و از پا درآوردن محصورين آن كارى است طولانى و خستگى آور ولى كسى كه ميخواهد نائل به تحصيل پيروزى شود بايد آن كار طولانى را پيش گيرد و بانجام برساند . من از وضع داخل شهر سبزوار جز آنچه از ( محمد سيف الدين ) شنيده بودم اطلاع نداشتم و فقط ميدانستم شهرى است بزرك و مركز قالىبافى خراسان و ميگويند كه سيصد هزار كارگر در كارگاههاى قالىبافى آن كار ميكنند . جلگه سبزوار مثل نيشابورآباد نبود و از اولين روزهاى محاصره شهر من متوجه شدم كه در آن جلگه بادى ميوزد كه تمام خاك بيابان را روى ما ميريزد و تا روزى كه جنك سبزوار ادامه داشت آن بادها ما را اذيت مىكرد . تمام اقداماتى را كه من در نيشابور ، براى از پا درآوردن نيروى مقاومت محصورين بانجام رسانيدم در سبزوار تكرار كردم و قناتهائى را كه از خارج به شهر ميرفت كور نمودم و اطراف شهر در فواصل نزديك و دور ، روزوشب ، نگهبان گماشتم تا اگر شهر ، داراى راههاى زيرزمينى است سكنه شهر نتوانند براى تهيه آذوقه از آنجا خارج شوند و تمام مردانى را كه در قصبات و قراء اطراف سكونت داشتند به بيگارى گرفتم تا اينكه درختهاى كهن را بيندازند و چوب آنها را پاى كار بياورند تا نجاران بتوانند برجهاى متحرك بسازند . چهار دسته از كسانى را كه در نقب زدن مهارت داشتند مامور كردم كه از چهار طرف شهر نقب بزنند و آنقدر پيش بروند تا اينكه بپاى حصار شهر برسند و زير حصار را خالى نمايند تا اينكه بتوان در آنجا باروت نهاد و منفجر كرد . برطبق دستور من چهار برج ديده‌بانى مرتفع در چهار طرف شهر با خشت و چوب ساخته شد تا اينكه ديده‌بان‌هاى ما همواره در آن برجها باشند و از وضع شهر آگاه شوند . ما بوسيله ساختن برجهاى مزبور كه خيلى مرتفع بود توانستيم شهر سبزوار را به خوبى ببينيم و بانبوه جمعيت آن پى ببريم من از مشاهده انبوه جمعيت خوشوقت شدم زيرا مىدانستم شهرى كه آنقدر پرجمعيت است در مقابل محاصره پايدارى نخواهد كرد و به زودى از پا درمىآيد براى اينكه نمىتوان آذوقه آنهمه افراد را فراهم نمود . اما بعد دانستم كه امير سبزوار پيش‌بينى محاصره شهر را هم كرده ، آذوقه فراوان در آنجا گردآورده بود . در حالىكه وسايل گشودن شهر را فراهم ميكردم از تأخير